چه بود آن قیافه آدابدان و موقرت؟
چقدر هم سفت به آن چسبیده بودی
میدانی چقدر به من سخت میگذشت؟
به من که سالها بود هبوط کرده بودم و تو آن دوردست ِ بالا بودی
حالا اینکه هیچت اندیشه عشاق نبود به درک
به حق صحبت دیرینه هم نمیشد یادی از ما بکنی؟
اما خب
دیگر تمام شد،
حالا اینجایی،
گریه نکن فرشته بال و پر سوخته من
نمیدانی این خاک و خل روی صورتت چقدر به تو میآید…
جولای 30, 2007 در t 10:47 ق.ظ
میگویند حرف که از دهان آدم بیرون آمد دیگر معنیش دست خودش نیست، اما به هر حال خواستم این را بگویم که این پست اصلا معانی عجیب و غریب و فلسفی ندارد، یعنی چنین قصدی نداشتم